تبليغاتX
مرد را دردی اگر باشد خوش است

مرد را دردی اگر باشد خوش است

چقدر زود دیر میشود؟!!!

میو ه های آرزو، رسیدنی ست

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.

عرفان نظرآهاری- جمعه، 7 مردادماه 1384

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در سه شنبه 27 اردیبهشت1390 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت


جوجه تیغی دلم

 

قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم

***
دور قلب من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده‎ ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
***
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.

 عرفان نظرآهاری- شنبه، 23 آبانماه 1383

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در سه شنبه 27 اردیبهشت1390 ساعت 8:59 موضوع | لینک ثابت


بی تو دلم می‌گیرد

          و با خودم می‌گویم

                  کاش آن یک بار که دیدمت

                      گفته بودم

                                  که بی تو گاه دلم می‌گیرد

                                  که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود

                                  که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند

اما نمی‌گفتم

    که این «گاه» ها

گهگاه

          تمامِ روز و شب من می‌شوند

                      آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد

                                                           درست مثل همین روزها...

(اسم شاعرشو نمیدونم)

 

 

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در چهارشنبه 31 فروردین1390 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در چهارشنبه 24 فروردین1390 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


راز خوشبختی

 

تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت .
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .

گزیده ای ازکتاب " کیمیاگر" اثر پائلو کوئیلو


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در چهارشنبه 24 فروردین1390 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت


تفاوت


پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند


شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند


برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند


من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند


بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

"فاضل نظری"


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در دوشنبه 15 فروردین1390 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


شعر کردی

خیلی وقت بود که دلم میخواست این پستو یزارم اما یا کاری پیش میومد یا تنیلی کردم. اما من امروز میخوام یه شعره کردی از آقای سعید عبادتیان که خدمتشون ارادت داریم بزارم البته همراه با ترجمه ش. شاعری که حرف دله خیلی از ماها رو در قالب شعر بیان میکنه. امیدوارم خوشتون بیاد... البته لینکشم کردم و تو لینکامه به نام بانان...

 

له نێرینه‌ێ ده‌ڵیاگان دۊر بێ په‌ێ 

ماسییگ دڵ ته‌نگی که‌ێ

ئڕا گوڵاو بۊچگێ

ک زنگانی

هه ڕووژ له‌ تێ

تام ترش تۊرگ دا 

*  

له نێرینه‌ێ ده‌ڵیاگان دۊر بێ په‌ێ 

دڵ ته‌نگی چه‌نێ گه‌وراس

و زنگانی

چه‌نێ

چه‌نێ

تام سڵپ ده‌ێ .

 

ترجمه فارسی: 

در اعماق دریاهایی

که دور و بی کرانه اند

ماهی تنهایی

دلتنگ  ِ برکه ی  ِ کوچکی ست

که در آن

همیشه زندگی

 طعم تمشک ترش می داد .

در اعماق دریاهایی 

که دور و بی کرانه اند

دلتنگی 

چقدر بی انتهاست 

و زندگی

     چقدر

        چقدر

طعم تفاله می دهد .

"سعید عبادتیان"

 

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در سه شنبه 9 فروردین1390 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت


رویاهایت را رها مکن!!

تا نکوشی در نخواهی یافت،
و اگر به تمامی نکوشی، نکوشیده ای.
آزموده تر تیرت را به سویش روانه می کنی،

هر آنچه در توان داری به کار می گیری،
و اگر با تمام وجود کوشیدی و باز،
"ناکام" ماندی،
زنهار که شکست نخورده ای،

آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی،
چه اهمیتی دارد که آن ها چگونه اند.
از رسیدن است که می بالی،
از کوشیدن است که می آموزی،
و از رفتن است که پیروز باز می گردی.

You never know
until you try.
And you never try
unless you really try.
You give it your best shot;
You do the best you can.

And if you’ve done everything-
in your power, and still “fail"
the truth of the matter is
that you haven’t failed at all.

When you reach for your dreams,
no matter what they may be,
you grow from the reaching;
you learn from the trying;
you win from the doing.


برگرفته ا ز کتاب " رویاهایت را رها مکن" سوزان پولیس شوتز
مترجم: عبدالعلی براتی


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در جمعه 20 اسفند1389 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت


گله از خدا ...

يادم نرفته كه بنويسم و بگم هستم هرچند كم و كمتر اما خسته شدم. از كارات. هميشه گفتم يه حكمتي داري هميشه حكمت هات رو باور داشتم. از اون ته ته بهت ايمان اوردم. هميشه هم دعا كردم كه كاري كن كه بتونم حكمت كارهايي رو كه ميكني درك كنم. قدم هايي رو كه بر ميداري بفهمم، درك كنم. تو جاهليت نمونم. خيلي چيزا خواستم چيزاي ناچيز. البته واسه تو ناچيزه واسه ما كه شايد بشه همه چيز.  هميشه كارامو دادم دست خودت گفتم درستش ميكني با ايمان بهت گفتم درستش ميكني ولي ميدوني اكثر وقتام كم آوردم. شك كردم. به كارات به ايمانم به تو ... چرا بايد اينجوري شه يعني تو داري ما رو عذاب ميدي؟! تنبيه ميكني؟!! مگه نميگي مهربان و بخشنده؟ً هههه... تموم بخشندگيت همين بود؟!!! دوست داشتم بدونم ... خيلي چيزا رو بدونم ... من كه هيچوقته هيچوقت از عدالته تو سر در نياوردم...  من كه هيچوقت هيچوت نفهميدم چجوري بايد باشم تا خوب باشم ... من كه ناشكريتو نكردمو نميكنم ...

كمكم كن كه بتونم سر عقل بيام...

دوست داشتم بغضم بشكنه ولي نميدونم چرا نميشكنه؟!! چرا من اينجوريم كه هيچوقت بغضم نميشكنه و فقط از تو دارم ميسوزم ... احساس ميكنم دارم منفجر ميشم .... الان دلم یه گریه سیر لازم داره که فکر نکنم به این زودیا به ارزوش برسه ...

 

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در جمعه 13 اسفند1389 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت


گلچين جملات پائلو كوئيلو

 

من علاقه زيادي به كتابهاي كوئيلو دارم. خيلي چيزا رو تو واقعيت ادما ميگه ... حملاته زيبايي از كتابهاشه كه اسم كتابهاشو هم اوردم ... به خوندنش مي‌ارزه ....

 

كتاب خاطرات یک مغ

« لازم نیست آدم از کوهی بالا رود تا بفهمد بلند است .»

« کشتی در ساحل بسیار امن تر است ولی برای این ساخته نشده است.»

« خداوند انتقام نیست ، عشق است .»

 « این ما هستیم که سرعت گذر زمان را تعیین می کنیم .»

 

كتاب یازده دقیقه

«روحی که در پیکر ما است کم و بیش تکامل نیافته است. با هر گامی که در فراز و نشیب زندگی می‌نهیم، در پی ذرات گم‌شده وجود خویش در کاوش‌ایم. اگر در این پویش، لحظه‌ای بخت یارمان باشد آن گوهر نایافته را در وجود انسانی دیگر می‌یابیم.»

 «نتوان گفت: بهارا، به امید دیدن و ماندن تو! می توان گفت: بهارا، تو بیا دانه امید به قلبم بنشان! و سفر کن به کجاآبادی، هرزمانی که تو را دلخواه است!»

 << زندگی همواره در انتظار شرایط بحرانی می ماند ، تا قدرتش را نشان دهد . »

 << شتاب زمان به اندازه ای است که در چند لحظه می تواند مردم را از بهشت به دوزخ بفرستد. »

 «هیچ کس نمی داند زندگی برای ما چه ذخیره کرده. خیلی خوب است که همیشه بدانیم در خروج فوری کجاست. »

 « من می توانم انتخاب کنم که قربانی دنیا باشم یا یک ماجراجو در جستجوی گنج، همه چیز به طرز نگاه من به زندگی بر می گردد. »

« مردم جوری حرف می زنند که همه چیز را می دانند. اما اگر جرات کنی و سئوالی بپرسی آنها هیچ چیز نمی دانند. »

« (سوئیسی ها) دروغ نمی گویند، آنها یه سکوت اکتفا می کنند که کمک کننده آنهاست. »

 

كتاب شیطان و دوشیزه پریم

«انسان همیشه خواهان دگرگونی و تحول است اما همزمان، سکون و ثبوت را آرزو می‌کند.»

 << شنیدن یک توهین و پاسخ ندادن به آن آسان تر از درگیر نبرد شدن با شخصی نیرومندتر از خود است. »

<< پذیرفتن نیک سرشتی خود همیشه آسان تر از رویارویی با دیگران و جنگیدن برای حقوق خود است. »

<< همواره می توانیم بگوییم سنگی که دیگران به سوی ما انداخته اند ، به ما نخورده است ولی تنها در شب می توانیم به خاطر قلب ضعیف خود بگرییم»

 << به وعده ها اعتماد نکن چون جهان پر از وعده است. »

  

كتاب عطیه برتر

«اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم.... و از عشق بی‌بهره باشم طبل میان‌تهی و سنج پرهیاهویی بیش نیستیم، اگر از کرامت غیب‌دانی و پیش‌گویی بر خوردار باشم و همه اسرار جهان را دریابم و قلمرو دانش  را تمام مسخر کنم و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که کوه‌ها را به رفتار آورم و از عشق بی‌بهره باشم، کسی نیستم. اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم و جسم خویش را به آتش بسپارم و از عشق بی‌بهره باشم مرا هیچ سود نخواهد بخشید.عشق بردبار و مهربان است عشق از حسد برکنار است عشق لاف خودستایی نمی‌زند عشق اطوار ناپسند ندارد عشق به اندک چیزی در خشم نمی‌آید و اندیشه شر نمی‌کند و از بی‌عدالتی خشنود نیست اما با حقيقت  و راستی شاد و خرم است همه چیز را تحمل می‌کند همه چیز را باور می‌کند و به همه چیز امیدوار است و هیچگاه از پای نمی‌افتد اما پیشگوی‌ها همه شکست می‌خورند و زبان‌ها همه قطع می‌شوند و دانش‌ها در غبار زمان پنهان می‌شوند و دانش ما جزیی است و نبوت ما جزیی است و آنچه جزیی است روی در فنا دارد انچه می‌ماند ایمان و امید و عشق است و از این هر سه، عشق را برترین مقام است.»

 

بدون منبع

«خداوند، عشق است، عشقی که پس از نفوذ به درون ما، نرم می‌کند، ناب می‌کند، تازه می‌کند، بازسازی می‌کند. و درون آدمی را دگرگون می‌کند. نیروی ارادهٔ انسان را دگرگون نمی‌کند. زمان انسان را دگرگون نمی‌کند. عشق دگرگون می‌کند! زیرا؛ عشق خداوند است و خداوند، عشق است.»

 

«دانستن هدف زندگي یا دانستن بهترین راه خدمت به خدا کافی نیست، افکار خودت را به عمل درآور؛ راه، خودش را نشان می‌دهد.»

 «عمری که با مرگ تمام شود هیچ ارزشی ندارد.»

 « تاریک ترین ساعت قبل از طلوع خورشید است.»

   

كتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

«ديوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.»

 

كتاب کوه پنجم

«خداوند دعای آنانی را می شنود که می خواهند نفرت از آنان گرفته شود ولی نسبت به آنانی که می خواهند از عشق بگریزند ناشنواست.»

   

كتاب کیمیاگر

«هنگامی که آرزوی چیزی را دارید سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.»

 « تاریک ترین ساعت قبل از طلوع خورشید است.»

تنها هنگامی خداوند اینده را بر انسان اشکار می سازد که بخواهد عوضش کنیم. »

 

كتاب زهیر

«در زندگی آوا و نشانه هایی وجود دارند که ما را برای رسیدن به مقصد کمک می کنند.»

«هر کاری در وقت خودش انجام می گیرد و هیچ چیز باعث اختلال در زمان آن کار نمی شود.»

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در شنبه 7 اسفند1389 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت


هنوز من هستم

 

مي دانم هر از گاهي دلت تنگ مي شود
همان دل  بزرگي كه جاي من در آن است
آنقدر تنگ مي شود كه حتي يادت مي رود من آنجايم.
دلتنگي هايت را از خودت بپرس و نگران هيچ چيز نباش!
هنوز من هستم.

هنوز خدايت همان خداست!
هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمي خواهم تو همان باشي!
تو بايد در هر زمان بهترين باشي.

نگران شكستن دلت نباش!
مي داني؟ شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشكند.
و جنسش عوض نمي شود …
و مي داني كه من شكست ناپذير هستم …
و تو مرا داري … براي هميشه
چون هر وقت گريه مي كني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد .
چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافته اي …
چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم،
صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيده ام!

درست است مرا فراموش كردي، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!
دلم نمي خواهد غمت را ببينم …
مي خواهم شاد باشي …
اين را من مي خواهم ..
تو هم مي تواني اين را بخواهي. خشنودي مرا
من گفتم : وجعلنا نومكم سباتا (ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم)
و من هر شب كه مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود …

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را مي فشارد.
شب ها كه خوابت نمي برد فكر مي كني تنهايي ؟
اما، نه من هم دل به دلت بيدارم!
فقط كافيست خوب گوش بسپاري!
و بشنوي ندايي كه تو را فرا مي خواند به زيستن!


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در یکشنبه 1 اسفند1389 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت


مدتيه باز تو خودم رفتم با اينكه ميدونم اون تو چيزي نيست حتي گرماييم وجود نداره. تاريكه تاريكه و نه تنها ته تاريكيش پيدا نيس بلكه ته ي نداره اما چرا اون تو خزيدم براي خودم سواله؟!!! 1 سواله بي جواب! دوست ندارم اين تو بمونم، جرات بيرون اومدنم دارم اما نميشه... سعي ميكنم .. نميشه ...

احساس دلسردي و دلمردگي دارم همراه با يه دلتنگي عجيبي كه يه خورده اونو خاص كرده. ولي مزه‌ي خوبي به دهنم نميده. احساس ميكنم اون ته ته‌ش تلخي بدي وجود داره كه با هيچي نميشه جبران كرد.

راستي اين مدت رو چرا اينجوري شدم؟؟ دارم بد ميشم!! دارم از خوبي و از خودمو از دور و اطرافم دور ميشم! دوره دور!!! شايدم تا نا كجا آباد... خودم نميخوام ولي داره اين بلا سرم مياد ... حس خوبي ندارم ... اصلا حس خوبي ندارم ....

واقعا زندگيي كه ميگن همينه؟!!!!!!


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در یکشنبه 24 بهمن1389 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو ...

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

 

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

 

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو    

 

گفتم ای دل چه مه است این  دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

 

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

"مولانا"


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در پنجشنبه 7 بهمن1389 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت


فقط براي تو ...

 

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی ...

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

                                                                                  شعر از پابلو نرودا

                                                                                              ترجمه از احمد شاملو


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در دوشنبه 27 دی1389 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت


از ته دل

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سكوت كرد.

 جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد.

 آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

 به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد.

 كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.

 دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت:عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زنده گي كن.

 لا به لاي هق هقش گفت:اما با يك روز ؟ با يك روز چه كار مي توان كرد ؟

خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زنده گي كن.

 او مات و مبهوت به زنده گي نگاه كرد كه در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زنده گي از لاي انگشتانش بريزد! قدري ايستاد بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يك روز چه فايده ايي دارد؟ بگذار اين مشت زنده گي را مصرف كنم آن وقت شروع به دويدن كرد، زنده گي را به سر و رويش پاشيد، زنده گي را نوشيد و زنده گي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند...

 او درآن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما، اما درهمان يك روز دست بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد، كفش دوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه او را دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد سبك شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور كرد و تمام شد او در همان يك روز زنده گي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود...


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در سه شنبه 21 دی1389 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت


این چند وقته تو یه حسه بدیم ... تو یه حسه بی تفاوتی... تو حس نبودن... حسم کجا بود؟!! من تو حس بی حسی غرق شدم ....

نمیدونم چمه مثه گذشته ها نیستم اما از دیروز تا حالام کلی فرق کردم ... میدونم فرق خوبه ، تغییر خوبه، انسان باید تغییر کنه ولی احساس بدی دارم که میگه پیشتر نرو که خوب نیس... همونجایی که هستی بمون تکونم نخور....

دارم میرم یکمی اب و هوا عوض کنم بعده اون همه گرفتاری ... رفتنم رو دارم به فاله نیک میگیرم تا بازم شادو شنگول و قبراق برگردم ... البته خداییش قلم من شاید بلد نباشه از شادی بگه چون هرچی تا حالا تجربه کرده جز غم و غصه نبوده اما فکر کنم الان خیلی خویم یعنی مدتیه اصلن شاده شادم .... ممنون خداجون بابته هدیه یی که خیلی وقتا به چشم نمیاد...

از شمام دوستای گل و نازنیم ممنونم ... بر نگشتیم حلال کنین ...


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در سه شنبه 30 آذر1389 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


آبی خاکستری سیاه

 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند .

 
"حمید مصدق آذر، دی 1343"

 

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در پنجشنبه 11 آذر1389 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت


حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن...

 

 

 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

"سیدعلی صالحی"

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در یکشنبه 2 آبان1389 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت


پشت هیچستان

 
به سراغ من اگر می آیید...
                                          پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است 
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
 
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
                                                      مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
                                                                                                          سهراب سپهری


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در دوشنبه 5 مهر1389 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت


بيقراري

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست


بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست


باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

"فاضل نظری"

 

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در شنبه 20 شهریور1389 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


خسته ام ....

 خسته ام!

حتما تا به حال

هزار مرتبه اين كلمه را

در كتاب شاعران ديگر اين شعر ديده اي!

من از آنها خسته ترم!

باوركن!

امشب پرده تمام پنجره ها را كشيده ام!

مي خواهم بنشينم و يك دل ِ سير،

برايت گريه كنم!

اين هم از فوايد ِ مخصوص ِ فلات ماست،

كه دل شاعرانش

تنها با گوارش ِ گريه سير مي شود!

ار گريه هاي بي گناه گهواره به اين طرف،

تا دمي ديدگانم به سمت و سوي دريا رفت

صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:

«-مردها گريه نمي كنند!»
حالا بزرگ شده ام!

مي دانم كه پدرم نيز

بارها در غم تقويمها گريه كرده است!

حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!

هوس كرده ام كه اين دل بي درمان را،

به درياي گريه بزنم!

هوس كرده ام ديده ام را،

به ديدار دريا ببرم!

بايد حساب تمام بغض هاي فروخورده را روشن كنم!

حساب ترانه هاي مرطوب را!

حساب گريه هاي گم شده را ...


یغما گلرویی


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در شنبه 19 تیر1389 ساعت 20:49 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی های ادمی را ...

 

 

 

دلتنگي هاي آدمي را

                    باد ترانه اي مي خواند

روياهايش را

                آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد.

هر دانه برفي، به اشکي نريخته مي ماند

                       سکوت، سرشار از ناگفته هاست

از حرکات ناکرده

        اعتراف به عشقهاي نهان

                        وشگفتي هاي بر زبان نيامده

و در اين سکوت حقيقت ما نهفته است

                                                حقيقت تو ومن...

براي تو وخويش

        چشماني آرزو ميکنم

                       که چراغهاو نشانه ها را در

                                                    ظلمتمان ببيند

         و گوشي

                     که صداها وشناسه ها را

                                                 در بيهوشي مان بشنود

براي تو و خويش

         روحي

                       که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد

         وزباني

 

                       که در صداقت خود، مارا از خاموشي خويش بيرون کشد

                                             وبگذارد از آن چيزي که در بندمان کشيده است سخن بگوئيم...

 

مارگوت بيگل ( ترجمه: احمدشاملو )

 


 

نوشته شده توسط امید دلفریب در پنجشنبه 27 خرداد1389 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت



make money This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting